سيد محمد باقر برقعى
3089
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
درس حق را بعد از اين استاد ، تو . . * اولين و آخرين استاد ، تو . . ما همه شاگرد و تو ، استاد ما * از « الف » تا « يا » برس فرياد ما حجرهدار مكتب توحيد شو * با طلوع نور خود ، خورشيد شو دوبيتىها خدا ، تا آشنايم با قلم كرد * دلم را با دل تو همقسم كرد تو آن نوغنچه را مانى در اين باغ * كه پيش از ميوه ، اوّل ، شاخه خم كرد ! * * * چرا بيگانه با مايى گل يخ ؟ * به تنهايى شكوفايى گل يخ ؟ همه گلها رفيق نوبهارند ، * تو يار فصل سرمايى گل يخ ؟ * * * در اين دنيا به هركس ، يار دادند * يكى را گل ، يكى را خار دادند ولى ، بستند چشم دلبر ، آنگاه * به عاشق ، فرصت ديدار دادند ! * * * « نى » چوپان صحراهاى تفته * به اوج غم رسيده رفته رفته خداوندا ؟ ! بگو باران ببارد * كه چوپان با « نى » اش آتش گرفته * * * بلمرانان ! بلمهاتان برانيد * مرا از خشم توفان ، وارهانيد بسان گوشماهىها ، تنم را ، * به روى ماسهء ساحل كشانيد ! * * * در هر نگهت ، نهفته ، رازى دارى * در خندهء هردمت ، نيازى دارى بايد بنشينم سخنت گوش كنم ، * دانم كه تو قصّهء درازى دارى ! * * * بسان غنچه ، اول رو نهفتند * ز باغ و باغبان حرفى نگفتند ولى ، تا قصّهات از من شنيدند ، * همه گلها ، به شادابى شكفتند ! * * *